آنچه قسمت تو نیست،

هزاران بار نا امیدت میکند،

تا بالاخره بفهمی که باید رهایش کنی...!

​​​​​​

نه تنها او را می‌خواستم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت، فریاد می‌کشید که لازم دارد. و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشده‌ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو می‌کردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقهٔ آسمانی همه این رجاله‌ها که پشت دیوار اتاقم نفس می‌کشیدند، دوندگی می‌کردند، کیف می‌کردند همه را می‌ترکاند و فقط من و او می‌ماندیم.
آرزو می‌کردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم می‌مردیم...

#_صادق هدایت

"نمیدانم دارم روزهایم را می‌کُشم
یا روزهایم دارند مرا می‌کشند!
در هر صورت جنایتی در حال وقوع است."


# داستایفسکی


"آنان که در سختی هایمان غایب بودند، پس بگذارید برای همیشه غایب بمانند..!"

#محمود_درویش

با شریف‌ترین افرادی که میشناسی، همنشینی کن؛ بهترین کتاب‌ها را بخوان؛ باقدرت زندگی کن اما یاد بگیر که به تنهایی خوشحال باشی...

#_سال _ بلو

‏کسی می‌خواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم..
تا تو، چه فهم کنی از اين سخن که می‌گويم که:
"از خود ملول شده بودم"... 🤍

#_مقالات شمس